سه شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۳

یادداشت | محدثه فردی؛

شهر باران‌ در شب شهادت مولا دلگیر بود!

به بهانه بُغضِ دوری ام از خانه پدری یعنی نجف اشرف، کوچه پس کوچه های شهر را محل درد و دل با بابای دوعالم حضرت امیر(ع) برگزیدم تا خود را به محفل عاشقان ِ علی(ع) در خواهر امام رشت برسانم.

به گزارش روخان، هوای شهر در شب شهادت مولای متقیان علی (ع) دلگیر و عالم گیر بود، ناگاه به یاد دلگویه های حضرت علی(ع) با چاه و غربتِ سی ساله ولی بدون عزیزدلش حضرت زهرا(س) و به بهانه بُغضِ دوری ام از خانه پدری یعنی نجف اشرف، کوچه پس کوچه های شهر را محل درد و دل با بابای دوعالم حضرت امیر(ع) برگزیدم تا خود را به محفل عاشقان ِ علی(ع) در خواهر امام رشت برسانم.

از همسایگی خانه میرزاکوچک گرفته تا کوچه های منتهی به میدان به اصطلاح فرهنگی رشت، گذر کردم و حال و هوای شهر را به روایت تصویر به نظاره نشستم. تصاویر ناخوشایند و خوشایند توامان به چشمم آمد، جوانی را دیدم با تیپ امروزی اما انگار مشکی پوشِ مولا علی است و دارد قدم می زند تا خود را به چای خانه امام رضا در میدان شهرداری برساند، آن طرف تر برخی در کافه ها و رستوران های خالی از نظارت مسئولین! نشسته بودند و به دنیای خویش می پرداختند….

کجایند «عندربهم یرزقونی‌ها»
ناخداگاه نجوای دل، یاد شهدا را در ضمیرم هویدا کرد، کجایند مردانِ بی ادعایی که از این میدان به سمت خانه آخرت روی دستان مردمانِ با غیرتِ دیار میرزا تشییع شدند، کجایند «عندربهم یرزقونی ها» که عجیب این روزها جایشان خالی است، در حال نجوا مسیر خیابان شریعتی را طی میکردم انگار صدای «سبحانک یا لا اله الا الله انت الغوث الغوث خلصنا من النار یارب» می آید.
به سمت صدا رفتم تا چشمانم شکوهِ عزای مولایم را در میانه خیابان های شهر در دهانه خیابان تختی ببیند، سمت مسجد «حاج مجتهد» رفتم، عزاداران روی صندلی نشسته اند و برای مقدرات یک ساله خود دعا می‌خوانند، آن طرف تر پسرکی را دیدم جلیقه خادمی بر تن کرده و چوب «ایست» بر دست گرفته، حال و هوایش جالب بود برایم به سمتش رفتم انگار خسته شده بود و برای لحظاتی میخواست روی صندلی پلاستیکی جلوی مسجد نفسی تازه کند و دوباره به پُست خود برگردد.
رفتم به سمت پسرک، لیوان شیری هم دستش بود، گفتم اینجا چه میکنی پسرم؟! گفت: «آمده ام خادمی مسجد» گفتم از کی اینجایی؟! گفت: «از افطار» گفتم، از افطار تا الان که آخر شب است خادمی می کنی مادر!؟ خندید و گفت: «اجازه می‌دهید لیوان شیر را بنوشم و به پُستِ خود برگردم؟!»از این جدیتش خنده ام گرفت چنان از رفتن بر سرپُست حرف می‌زد که انگار باید به پُست مرزبانی برگردد و زمان را نباید از دست دهد.
خداقوت به اوگفتم و به حالِ دلش، به صافی و خلوصش و به مسئولیت پذیری اش غبطه خوردم و برایش از صمیم قلب عاقبت بخیری دعا کردم و بیش از هر زمان دیگری به آینده این نسل امیدوارتر شدم. مسیر را ادامه دادم تا به میدان صیقلان برسم در مسیر راه خانواده ای تکیه بر ماشینِ سپید رنگشان رو به مسجد، به هم می‌گفتند، شام هم می‌دهند؟!
نرگس خانم‌های خادم
شاید منظورشان همان سحری بود اما هرچه بود حواسشان به مسجد و مراسم‌ و اطعام سحری بود.در دلم قند آب میشد از این همه عظمت در سیاهی شبی که ماهِ آن در غم عزای مولا سیاه پوش است، اینان با ظواهری متفاوت اما دلشان در این مسیر است مگر داریم از این زیباتر.
دروغ با شما نباشد، آن طرف تر دخترکی دیدم که موهایش را پریشان کرده، باد در گلو انگار فتح الفتوح کرده و می‌خواست خود را جلوی چشمان عزاداران نمایان کند، خنده ام گرفت، طفلی فکر کرده نورِ علی دستِ بشریت است که مثلا با این اداها خاموش شود، طفلک نمی‌داند بیش از هزار و اندی سال است که بدخواهان در تلاشند تا نامِ او را خاموش کنند اما هرچه کردند سرشان به سنگ خورده به قول معروف «هرکه با آل علی دراُفتاد ور افتاد».
در دلم برای عاقبت بخیری دخترک دعاکردم گفتم شاید به برکت نام های اسماء الله، به راه بیاید و دلش در مسیر حق نرم شده و مسیر سعادت را یکی پس از دیگری بپیماید.خلاصه خود را به خواهر امام رساندم صدای قرآن مراسم به گوشم رسید الهی شکر عجب جمعیتی! خانمِ خادم می‌گوید در حیات بنشینید بالا جای سوزن انداختن نیست.
گفتم خداقوت اما اجازه دهید خود را به بالا برسانم شاید قسمت باشد و جایی پیداکردم لبخندی زد و گفت هرطور صلاح است.وارد محفل شدم از پله ها که بالا می‌آمدم دو دختر شیرین زبان را دیدم که خوش آمد می گفتند و ما را به سمت مراسم هدایت می‌کردند، اگر بدانید چقدر شیرین زبان بودند خدا می‌داند! جالب اینجا بود اسم هر دو را که پرسیدم گفتند هر دوی ما یک اسم داریم هردو «نرگس» هستیم. دلم از شیرین زبانی شان قنج می رفت نوازشی دادم و خود را به مسجد رساندم.
به گزافه‌گویان بگویید زهی خیال باطل
عجب عظمتی! آن هم فقط در طرف خواهران! اینان آمده بودند با نام علی استخوانی سبک کنند و دردهای یک ساله شان را به مولا بگویند و برای یک سال آینده آرزوی عاقبت بخیری کنند، آمده اند به مولا بگویند، «باباجان! میدانی تنگ آمده ایم از این دنیای فانی، میدانی دلشکسته ایم از دنیایی که…»
اینان آمده اند «یا فارج الهمّ» بخوانند و «الهی العفو» بگویند و به اصطلاح استخوان سبک کنند، آمده اند در شبِ شهادت حضرت علی علیه السلام، دردانه اش بانوی هجده ساله را واسطه کنند برای گره هایی که در زندگی دارند، آمده اند به لحظه ناامیدی عباسِ بن علی بعد از اینکه تیر مشکِ آب را پاره کرد، بابا را قسم دهند که امیدشان را نا امید نکند آمده اند….نمی‌دانم دیگر بگذار خودشان بگویند و شاید برای ما هم دعا کنند. «الهی بعلیٍ»
در حال نوشتن بودم که دخترکی صورتی پوش آمده کنار من نشسته و قرآن مادر را به دست گرفته از او پرسیدم اسمت چیست دخترکِ زیبا؟! دوبار گفت اما اینقدر سخت بود که متوجه نشدم چه می‌گوید از این اسم امروزی ها بود، مادر و خاله اش هم با هم صحبت می‌کردند که باید چه بخوانند در این شبِ بزرگ، خاله میگفت سوره عنکبوت بخوان و ذکر استغفرالله بگو و… راستش ظاهرشان خیلی شبیه بقیه نبود اما آمده بودند بک یا الله بگویند و بر گزافه گویی های معاندین خط بطلان بکشند.
اینجا مردمانِ شهر باران علوی تبارند و علوی می اندیشند، اینجا دیارِ مردانی چون میرزای بزرگ و آیت الله بهجت است، به بی خردانِ گزافه گو بگویید زهی خیال باطل مردمِ شهرِ باران ها علوی تبارند و علوی اندیش، بماند به یادگار.
انتهای پیام/فارس
Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on whatsapp
Share on print

لینک کوتاه خبر:

https://news.souma.ir/?p=78446

اخبار مرتبط:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *